محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
626
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس حسن بن على خطبه كرد و گفت : اى مردمان ، على امام شما است . گروهى فتنه همى انگيزند ميان مسلمانان و بيعت را نقض كردند و امام را عاصى شدند ، و امير المؤمنين شما را همى خواند تا ميان خويش و ميان خصمان فصل كند و اختلاف برخيزد تا او به شما نيرو گيرد و ايشان را به حق خواند و پند دهد ، اگر بپذيرند و اگر نه آنچه حكم خداى واجب كند با ايشان بكند . اى مؤمنان ، برويد و اندر نصرت وى تأخير مكنيد و يك ديگر را منگريد كه هر كسى را به گناه خويش آويزند و بر كردار خويش پاداش دهند . مردمان همه او را اجابت كردند و گفتند سمعا و طاعة . همه پيش تو برويم و نصرت از تو باز نداريم ، و پيش امير المؤمنين و حكم او جانها فدى كنيم پيش شما . پس هند بن العمرو خطبه كرد و گفت : اى مردمان ، اين پسر امير المؤمنين است و نوادهء پيغمبر است و جگر گوشهء فاطمه بنت رسول الله است . و شما را جز به حقّ نخوانند ، و يك بار و دو بار رسول فرستادند ، بنگريد كه شما را چگونه بزرگ كرد كه پسر خويش را فرزند زاده پيغمبر عليه السّلام سوى شما فرستاد . همه برويد و سوى وى شويد پير و جوان و تن و جان فدا كنيد ، مردمان همه گفتند فرمان برداريم . و بو موسى بر منبر خاموش بماند و خجل همى نگريد و از خشم على همى ترسيد . و اندر آن وقت مالك اشتر به شهر اندر آمد و به سراى سلطان شد و غلامان بو موسى را گفت : شما ايدر چه كنيد ، از اينجا بيرون شويد . گفتند تا خداوند ما بيايد . مالك به عمود آهنين سرهاى ايشان بكوفت و همه را بيرون كرد . ايشان به مزگت آمدند سوى بو موسى ، سرها شكسته ، و گفتند زينهار ! مالك اشتر آمد و ما را همه از سراى بيرون كرد . و بو موسى را اندر آن سراى خواسته بود . از منبر فرود آمد و برفت ، و مردمان با وى برفتند . مالك ايستاده بود و عمود به دست گرفته . بو موسى خواست كه اندر سراى شود . مالك گفت : اى منافق ، سراى سلطان على را است و تو مردمان را از او باز مىدارى ، چه كنى اندر سراى سلطان ؟ بو موسى گفت : امروز مرا زمان ده تا جايى بنگرم و بدانجا نقل كنم . گفت : يك ساعت زمان ندهم . و بفرمود تا جامه ها و فرش او بيرون آوردند و هر چه بيرون همىآوردند ،